...

 

نمی دانم قبلاً اینجا نوشته بودم یا نه ! هر سال شبهای اربعین خانه ی همکارم دعوت بودیم همان که سکته ی مغزی کرده بود و همچنان بیمار است ، حالا چندسالی می شود که مراسمی نمی گیرد و نذری ما هم که آجیل مشکل گشا بود و همان شب تقسیم می کردیم بلاتکلیف هر دفعه جایی تقسیم می شود . دیروز وقتی که آجیل ها را بسته بندی می کردم وسهمش را کنار می گذاشتم یکباره تصمیم گرفتم سر زده خانه شان بروم اما پایم پیش نرفت ، می دانستم که آدم آداب دانی ست . امروز صبح زنگ خانه مان را زدند در را بازکردم وشنیدم کسی مرا به فامیلی صدا می کند دخترش بود از پنجره نگاه کردم خودش هم توی ماشین نشسته بود نفهمیدم چطور لباس پوشیدم و بیرون رفتم، بغلش کردم ، بوسیدمش و خودم را کنترل کردم که گریه نکنم . حرف زدم خیلی حرف زدم از آن بی سرو ته هایی که خودم هم نمی فهمیدم چه می گویم . تبریک گفتم ، و حس کردم برق شادی در چشمانش را ، اما نگاهش غریبه بود با همیشه فرق داشت رو به دخترش کرد و با تعجب اشاره کرد که مرا نمی شناسد ، دخترش گفت : مامان ! خانم ... ، لبخندی زد اسمم را شناخت .فهمیدم که هیچ مفهومی در ذهنش نیست از کل کلمه ها و مفاهیم و واژ ه ها و آدمها و دایره ی مینا فقط اسمها را می دانست بدون اینکه بداند کی هستیم و چه می کنیم و کجاییم و ... هیچ و می دانم به محض رفتنش از جلوی خانه ی ما نمی داند برای که نذری آورده است ، اما خوشحال بود از اینکه دخترش می خواست عروس بشود ...

/ 2 نظر / 51 بازدید
نلی

انشالا که نذرشون قبول باشه و حالشون خوب شه

آمیتیس

[ناراحت][ناراحت]