...

با من بی کس تنها شده، یارا تو بمان

همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان

من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام

تو همه بار و بری، تازه بهارا تو بمان

داغ و درد است همه نقش و نگار دل من

بنگر این نقش بخون شسته نگارا تو بمان

زین بیابان گذری نیست سواران را لیک

دل ما خوش به فریبی است، غبارا تو بمان

هر دم از حلقه عشاق، پریشانی رفت

بسر زلف بتان! سلسله دارا تو بمان

شهریارا، تو بمان بر سر این خیل یتیم

پدرا، یارا، اندوه گسارا تو بمان

سایه، در پای تو، چون موج، دمی زار گریست

که سر سبز تو باد کنارا تو بمان ...

هوشنگ ابتهاچ

---------------------------------

این ساکت صبور که چون شمع

 سر کرده در کنار غم خویش

با این شب دراز و درنگش

جانش همه فغان و دریغ است

 فریادهاست در دل تنگش

در خلوت غم آور مرجان

 پی های های گریه شبی نیست

 اما خروش وحشی دریا

 گم می کند در این ظب طوفان

 فریادهای خسته او را

بس در حصار این شب دلگیر

 ماندم نگاه بسته به روزن

همچون گیاه رسته بن چاه

 یک یک ستاره ها به سر

من

 چون اشک پر شدند و چکیدند

نایی نرست آخر از این چاه

تا ناله های من بتواند

 روزی به گوش رهگذری گفت

وز خون تلخ من گل سرخی

در این کویر سوخته نشکفت

 بس آرزو که در دل من مرد

چون عشق های دور جوانی

اما امید همره من ماند

 تنها گریستیم نهانی

مرغ قفس اگر چه اسیر است

باز آرزوی پر زدنش هست

 اینک ستم ! که مرغ هوا را

 از یاد رفته است دریغا

 رویای آشیانه در ابر

شب ها در انتظار سپیده

با آتشی که در دل من بود

 چون شمع قطره قطره چکیدم

افسوس ! بردریچه باد است

فانوس نیمه جان امیدم

 بس دیر ماندی ای نفس صبح

کاین تشنه کام چشمه خورشید

 در آرزوی لعل شدن مرد

 و امروز زیر ریزش ایام

خود سنگواره ای ست ز امید ...

هوشنگ ابتهاج

/ 1 نظر / 41 بازدید
hadimonfared

چرا شعرهایی رو که من دوست دارم او هم دوست داری؟ با من بی کس ...