...

بی وقفه از شش صبح تا دو شب

دیروز دایی در تلگرام پیام داده که چرا پیاده روی نمی آیی ؟ بعد از اداره کوه رفتیم ، ساعت شش با مادرم مطب دکتر بودیم بعد رادیولوژی در پر تردد ترین قسمت شهر و ترافیک، دوباره برگشت همان مسیر برای نشان دادن عکس ، معطل شدن در کوچه ی که روبرویم یک ماشین بودو تعدادشان بیشتر می شدو تنها راه رد شدن این بود که یکی از ما عقب برگردیم و من برگشتم به خیابان شلوغ ، دکتر وقت جراحی دادو در این میانه هم خواهرم قرار دیدو بازدید عیدی برای آخر شب گذاشته بود .ازان روزهایی برخاسته از بی حوصلگی ، ابری ، دلگیر ، خاکستری ...

ساعت از دو شب هم گذشته بودصفحات مجازی را بالا و پایین می کردم که صدا و تصویر جاودانه ی خسرو شکیبایی در فیلم هامون که کتابها را زیر و رو می کرد را دیدم که می خواند راستی صلت کدام قصیده ای از غزل؟؟؟


/ 0 نظر / 52 بازدید