...

آن روز که حوضچه ی نقاشی ام را به جای اینکه با نوک آبی مداد رنگی رنگ کنم با پهلوی پهن آن رنگ کردم هنوز معنای عجول بودن را نمی دانستم انگار از اول با صبر بیگانه بودم و همه چیز برایم دیر شده بود چنان با شتاب از کنار همه چیز گذشتم که نه لذتی را تجربه کردم و نه حتی کمی حظ بصررا ... درکنارم هم بقیه از این شتاب متضرر شده اند که امروز برای خودم هم غیرقابل تحمل است اکنون به جایی رسیده ام که جز صبر هچ چیز دیگر ثمر بخش نیست هرچند هرلحظه بر من سالی می گذرد اما قرار نبوده که روزگار به خواست من بگذرد بی توجه به نابلدی های من کار خودش را می کند همان روندی که تا دنیا دنیا بوده بوده جریان داشته ، هرچیز به وقت خودش ... 

خداوندا اگر ایمانم به تو نبود بی شک از این بی قرار تر بودم تو را شکر می گویم که نعمت ، بودن توست ...

/ 2 نظر / 12 بازدید
نلی

انشاللله دلتون آروم و حالتون خوب باشه

آمیتیس

ایام به کام دوست خوبم. تا بوده همین بوده. این قصه پرغصه ایست که برای همه ماها تکرار میشه