...

از سلسله وقایع درام اوایل ازدواج

یکی ازپستهای نلی جان را که می خواندم (وبلاگ طعم گس خرمالو)شبیه یکی از خاطرات اوائل زندگی مشترکم بودوبرای اش نوشتم فرصت کنم حتماً یک پست ازاین خاطره می گذارم و این مجال دراین چند روز استراحت پیش آمد.

حدود دوازده سال با پدرو مادرهمسرم زندگی می کردیم البته در یک طبقه ی مجزا ،این طبقه را خودمان ساخته بودیم و آخرهایش جیبمان خالی شده بود و نتوانستیم خوب کاملش کنیم که آن هم خودش داستانی دارد که فرصت شد برایتان می نویسم.

می دانستم که حالا حالا نمی توانم خانه ای مستقل داشته باشم.همیشه سعی می کردم درارتباط باخانواده ی همسرم حریمی را رعایت کنم که البته این فقط شامل حال من نبود انها هم همینطور بودند از همه بیشتربا مادر همسرم رابطه ی خوبی داشتم باهم بده بستانهایی داشتیم مثلاً برای آشپزی اگر وسیله ای کم داشتم پایین می رفتم و از اومی گرفتم او هم با کمال میل بیشتر از آن چیزی که می خواستم برایم سهم می گذاشت و گاهی می گفت غذای ما حاضراست نمیخواهی آشپزی کنی . البته تا زمانی که خانه بودند برای گرفتن چیزی یا کاری مثل تلفن زدن پایین می رفتم وگرنه محال بود کلاه ام آنجا بیفتد و آنها نباشند و من خانه شان بروم یک روز مادر همسرم صدایم کرد که با هم چای بخوریم پدرش هم آمدگوشت خریده بود رو به خانمش کرد و گفت مصرف گوشتمان بالا رفته ! مادر همسرم جلوی من چیزی نگفت حس کردم در آشپزخانه با هم غرغر میکنند من هم آهسته بیرون رفتم ... چند روز بعددیدم پدر همسرم دوباره گوشت خریده است فکر کردم مهمان دارند سلام کردم کمی سرسنگین بودشاید هم نبود حال غریبی پیدا کرده بودم ، مگسی ترین احوالات دنیا هجوم اورده بودندبه سینه ام وقتی رفتم بالا همسرم را صدا کردم مغازه اش درست زیر آشپزخانه بودو راه ارتباطی ما این بود که چند ضربه می زدم کف آشپزخانه و او می دانست که کاری دارم جریان را برایش گفتم ، گفت اشتباه می کنی مگر چیزی شده ؟ گفتم نه ! گفت : حساس شدی گفتم : همین یکبار نبوده چند روزی ست اینطوری اند . دراین بین پیش می آمد که آنها مهمانی می رفتند و خانه نبودند و من حتی برای تلفن زدن هم پایین نمی رفتم . تا اینکه یک روز پدر همسرم من را صدا کرد و گفت بیا پایین نمی دانستم چطور باشم که نفهمند از آنها دلخورم به قول دوستی که می گفت حالت صورتت وصدایت زار می زند که ناراحتی ، وقتی رفتم پایین همسرم هم انجا بود همگی می خندیدند...

تابستان بود و دری که به روی بهارخوابشان باز می شد همیشه باز بود یک پرده ی تور دانتل قدیمی جلویش آویزان بودکه جلوی پشه ها را بگیرد و هوای خانه عوض شوددرست این "در" کنار آشپزخانه بود پدر همسرم گفت : ظهر که دراز کشیده بودم توی خواب و بیداری دیدم گربه ای از دربهارخواب وارد خانه شد و درست رفت جلوی یخچال پدال دریخچال را فشار دادو بسته ای پلاستیکی به دهانش گرفت و سریع بیرون رفت این گربه از هر فرصتی که ما خانه نبوده ایم استفاده کرده و جایخی یخچال را خالی کرده ... موقع تعریف مدام می خندیدند و از هوش و ذکاوت گربه تعریف می کردندمن هم خندیدم و فهمیدم که این سنگینی نگاه ها برای چه چیزی بوده است هرچند می دانم که اگر بهشان می گفتم و همه ی خانه شان را جمع می کردم حرفی نداشتندبا این حال سوء تفاهم برطرف شده بودوهیچ وقت به زبان نیاوردند که به ذهنشان خطور کرده است که کار ما بوده ... دوست داشتم زودتر بروم بالا بنشینم روی آخرین مبل آن ته ترینش بعد زل بزنم به دیوار و لال بمانم واقعاً این حس آن موقع من بودحال آن چند روزکه مثل خوره خودم را می خوردم و تا مدتها نمی توانستم فراموشش کنم نلی جان ، آن حس عدم اعتماد در کنار سختی های زندگی آن زمان ... هرچند الان خنده ام می گیرد و می دانم اگر این اتفاق الان پیش می آمد من هم با آنها واقعاً می خندیدم و دلخوری ام زود برطرف می شد . تجربه و بودن با آدمهای مثبت اندیش و گذر زمان آدم را عوض می کند الان فکر می کنم هر آدمی باید در شخصیت خودش پنجره ای داشته باشد کار پنجره مشخص است : هوا که کدرمی شود ، کم می شود ، سنگین می شود بازش می کندبرای جلوگیری از خفگی ، نمردن ، برای نفس کشیدن . با این اوصاف موسیقی برای عده ای حکم این پنجره را دارد برای عده ای سیگار، فوتبال ، فیلم ، آشپزخانه ، کتاب ، زیادی دل به کار بیرون بستن ... همه دسترسی به پنجره هاست آن هم به وقت . الان بهترم خیلی بهترم ، شاید هم ریشه ی این التیام عشق باشد، عشق به همه ی عزیزانم  ...

/ 0 نظر / 28 بازدید