...

به سختی بالا رفتم تا نزدیکی آبشار . میانه ی راه ماندم و نشستم گوشه ای تا بقیه ی گروه بعد از آب بازی برگردند پسرم که اصلاً بالا نیامد و همان پایین نشست . بالا رفتن از کوه را همیشه دوست داشتم آدمهای کوهنورد را هم . آدمهای کوه با زندگی نسبت دیگری دارند تا آدمهای شهر ، کندن از چهار دیواری و وسط باران بالا رفتن ماجرایی است که هر کسی سراغش نمی رود که من هم اگر بخواهم مثل قبل نمی توانم،هم آنجا نشستم در هوایی که هر لحظه برای خودش فصلی بود آفتابی ، بارانی ، تگرگ ، باد و نسیمی خنک ... برای من عالمی داشت انگار کسی در گوشه ای آواز می خواند با صدایی دل نواز ...

پیش بیا ! پیش بیا! پیش تر

تا که بگویم غم دل بیشتر

دوست ترت دارم از هرچه دوست

ای تو به من از خود من خویش تر ...

/ 0 نظر / 38 بازدید