...


ساعت از شش گذشته بود یادم افتاد وقت دکتر نگرفتم وقتی رفتم مطب شلوغ بود انگار منشی به همه مثل من گفته بود دکتر فقط امروز و فردا بیشترنیستند و تایکماه سفر اروپا می روند جا برای نشستن نبود نیم ساعتی بیرون بودم تا صندلی خالی شد دور و برم زنان باردارنشسته بودند که هرکدام قصه ایی داشتند صدای دختر بچه ای سه ، چهار ساله ای توجه ام راجلب کرد که به مادرش می گفت گریه نکن ،اشکهاتو پاک کن نگاهش نکردم آمادگی ذهنی عجیبی دارم با دیدن هر اشکی من هم شروع کنم به باریدن. شنیدم موقع رفتن به منشی گفت به خانم دکتر بگو دیگه هیچ راهی نیست ؟  دوساعتی شدساعت از نه شب هم گذشته بود همهمه و پچ پچ خانمها توی مطب بلندتر شده بود خانمی که کنار من نشسته بوداسمی را که برای فرزندش انتخاب کرده بود را به بغل دستی اش  می گفت انگار این چند ساعت صمیمیتی موقت بینشان برقرار شده بود . انتظار را دوست ندارم اما چاره نبود یاد همکارم افتادم که چند روز پیش تعریف می کرد که با پسرش به مطب دندانپزشکی رفته بودند مدتی که منتظر می ماند از کوره در رفته و بدون توجه به منشی پریده بود توی اتاق دکتر و دکتر هم چند دقیقه ای نصیحتش می کرده که صبور باشد  ...فکر می کردم آیاخودم جسارت چنین کاری را دارم ؟ صدای تلویزیون را می شنیدم درست بالای سرم بود ، اخبارگو از حوادث چهارشنبه سوری می گفت و ویژه برنامه های نوروز جهت مسافران ... غبطه خوردم به بیشترآدمهای آنجا که راحت باهم صحیت می کردند وتلویزیون نگاه می کردندواین انتظار بیهوده بهشان بد نمی گذشت ، انگار در یک خلا خواب آلود فرو رفته بودم یادم افتاد که چند تا کتاب روی گوشی دانلودکرده بودم بین انها حاجی آقا را که خیلی قبل ترها نصفه نیمه خوانده بودم راشروع کردم تا انجا که حاجی آقا از مراد پرسید : گفتم پیش خودمان بمانه ، فهمیدی تو هم تقریباً هم دندان منی ، هشتاد سال چرب تر داری زن آخرت هم گرفتی جوانه . می خواستم بدانم بچت شده ؟ ... از آن همزمانی های ناب روزگار شده بود که منشی صدایم کرد...


/ 0 نظر / 37 بازدید