...

نشستن پسر من را یاد فیلمهای سامورایی می انداخت چارزانو و خیلی راست و خدنگ از او پرسیدم چند سالش هست ؟ گفت چهار سال رفتارش بیشتر نشان می داد ولی جثه اش مثل یک کودک چهارساله حتی کمی نحیف تر بود خواهرم گفت: اولین بار است که در جمع بچه ها قرار می گیرد اینجا غریب بودندو با این حال خوب با محیط انس پیدا کرده بود،  زیبا بود و چشمانش که می خندید معصومیت کودکانه اش را دوچندان می کرد دستم را به زحمت گرفت و به اتاق بزرگی که شبیه پارکی کوچک بود برد در کنار وسایل بازی چندتا ماشین شارژی هم بودکه بچه ها به نوبت سوار می شدند پسرکوچولو گوشه ی اتاق نشست به همان سبک خودش صاف و صوف از من هم خواست که بنشینم با چشمان خندانش رو به من کرد و گفت : خاله منم وقتی دستام بزرگ شد مثل اینا می تونم ماشین بازی کنم ؟ 

/ 1 نظر / 36 بازدید
آمیتیس

کاش تو بچگی با آرزوهای کودکانه میموندیم...