...

چهارده - پانزده ساله بودم که اسم بزرگ علوی را شنیدم و " چشمهایش"  را ، اسم کتاب طوری وسوسه انگیز بود که قصد کردم هرچه زودتربخوانمش و هیچ وقت البته کامل نخواندم ... هیجده ساله بودم و دانشجو کتاب "ترس و لرز " را پشت شیشه کتاب فروشی دیدم و گفتم همین است ایمان ، تردید ... خود خودش بود بی امان خریدمش شاید چند صفحه ای از آن را خواندم و نخواندم و رهایش کردم ... بیست و یک ساله بودم وسط کولیک و پوشک و سرلاک دست و پا می زدم کتاب "کودک من را " خریدم ، قطور و سنگین ، تا ته کتاب را خواندم و مدتها تنها کتابی که زیر و رو می کردم همان بود ... 

/ 0 نظر / 5 بازدید