...

ساعت شش صبح وقتی در یخچال را باز کردم که پنیر بردارم ظرف ماست بزرگی که روز قبل درست کرده بودم درست جلوی در یخچال افتاد و شکست . از فرق سر تا نوک پایم پاشیده شد شبیه یک بستنی یخی شده بودم ، روی پایم چند خراش کوچک برداشته بود و می سوخت قدم از قدم نمی توانستم بردارم همه هراسان بیدار شدند با دیدن قیافه ی من اول مات ومبهوت مانده بودندبعد زدند زیر خنده ،دخترم می گفت قیافه ات دیدنی بود هم عصبانی هم نمی توانستی جلوی خنده و اشکهایت را بگیری ...

ساعت شش صبح،سرتا پایم ماستی و آشپزخانه ایی که ساعت از یک نیمه شب هم گذشته بود که مرتبش کرده بودم و حالا همه چیز هم خنده داربود و هم وحشتناک ... 

/ 2 نظر / 33 بازدید
نلی

کاملا تونستم وضعیت خنده دار و وحشتناک رو حس کنم :)))

آمیتیس

عجب.... شوک بدیه، به ویژه واسه افرادی که خوابم. لااقل شما میدونستید قضیه چیه ولی حس میکنم بقیه ترس برشون میرداره. ولی خوب بود یه عکش تو اون حالت ماستی میگرفتن ازتون. خاطره میشد [خنده]