...

دربهارخواب عمارتی در رودهن نشسته بودم شب از نیمه گذشته بود،همسرم دوست داشت در باغ قدم بزنیم ولی چون می دانست نمی توانم همراهی اش کنم کلمه ای از شوقش به زبان نیاورد مسکنی خورده بودم تا دردپاهایم به خاطر بالا و پایین رفتن از پله های ویلایی که عروسی رفته بودیم بهتر شود بچه ها و همسرم خوابیدند و من تنها چشم دوخته بودم به خیابان ، از یک طرف کوه های خمیده شده به سمت جاده و نور کمرنگ چراغ ماشینها و از طرف دیگر شب و ستاره هایش وسکوت عمیق باغ . با این که پرژکتورهای باغ روشن بود با خودم گفتم چطور می شود بعد از آن همه زیبایی در روز،شب اینگونه ترسناک باشدمی خواستم تا صبح بنشینم و طلوع آفتاب را در باغ ببینم یک لحظه از تنهایی در جایی غریب ترسیدم ... اما فردا شب و شبهای بعد در بیداری وخواب رویای آن موقعیت را که آسان از کف داده بودم ، دیدم. می توانستم آنقدر آنجا بایستم تا تمام آن چیزها دست یاری به سویم دراز کنند و من را بخوانند اما من ترسیده بودم می توان گفت چند هفته ای از آن گذشته و من به قدر کافی از آن دور شده ام اما لحظاتی در درونم ته نشین شده که با فکر کردن به آنها آرامش می گیرم ...

/ 0 نظر / 9 بازدید