دروغ که می گویی چشمانت پر از پسر بچه می شود ...

مشغول درست کردن شام بودم که پسرم از باشگاه آمد و با هیجان پرسید :

شام چی داریم ؟ منتظر جوابم نشد و گفت : خیلی گرسنمه ؟ تا دوش می گیرم غذای منو بکش .

گفتم : تا تو دوش بگیری غذا آماده ست . سر میز که نشست کلی غر زد به تجویز رژیم دکتر که چرا نمی تواند سیر دل غذای به این خوشمزه گی را بخورد ! و تازه وزنش هم خیلی تغییر نمی کند ...

آخر شب قبل از اینکه بخوابد صدایم می کندو مثل گناهکاری آهسته و آرام اعتراف می کند مامان یه چیزی بگم ناراحت نمی شی ؟ می گم : بستگی داره

می گه : آخه از باشگاه که میام تومسیرم قدم به قدم فست فودی و فلافلی و تک لقمه حتی نونوایی سنگگی ... اولی را تند رد می شم ونگاه نمی کنم،دومی و سومی وچهارمی و...دیگه آخری را طاقت نمیارم و می رم یه ساندویجی ،چیزی می خورم . به خدا امروز ده تا فلافل بدون نون خوردم حواسم بود که نون نخورم،می گم : من می دونستم ...

نمی داند به جز بوی روغن سوخته لباسش دروغ که می گويدچشمانش پر از پسر بچه می شود


عنوان شعری از مهدیه لطیفی



/ 0 نظر / 35 بازدید