...

پدرهمسر همکارم ( که کنارم می نشیند ) فوت کردآن قدر از درد و رنجش گفته بودندکه مرگش برای شان قابل درک و هضم شده بود و از آن دنيا رفتن هايي بود که باید می گفتیم بنده ی خدا راحت شد که مرد و حالا انگار خیال ما هم از آرامش ابدی او راحت شده بود اما خودمرگ اندوهی بزرگ و بی پایانی داردهرچند بگوييم راحت شد و ديگر رنجي نمي برد... اتاقمان پرو خالی می شدبرای همدردی و اگر اشتباه نکنم شاید بیشتر از بیست بار خمیازه کشیدم و بعد از هر خمیازه یک خرما یا حلوا میل می کردم راستش حوصله نداشتم و این بی حوصلگی آن قدر قوی بود که می دانستم تا عصر بنده را از پا در می آورد تا خوابم ببرد . همینطور که مشغول خوردن خرما با چای بودم جانوری شبیه عنکبوت ولی در کوچکترین اندازه روی میز کنار لیوان چایی به من زل زده بود انگار می گفت : فکر نمی کنی خیلی بدقیافه شده ای بی قواره کمتر خرما بخور؟ عنکبوت بی تربیت، حتی حوصله نداشتم با پرونده های روی میزم بزنم توی سرش اول صبح چقدر وقیحانه در موردم نظر می داد...

عنکبوت هم متوجه بی حوصلگیم شد و مثل یک جانور خوب سرش را پایین انداخت و رفت . اشکهایم سرازیر شده بود برای پیرمرد هشتاد و پنج ساله ...

/ 0 نظر / 25 بازدید