روزگار سپری شده مردم سالخورده ...

آن جا یک قهوه خانه بود 

اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای چرا ؟

دنیا خراب می شد اگر دقایقی آنجا می نشستیم 

و نفری یک استکان چای می خوردیم ؟

عجله ، همیشه عجله ...

کدام گوری می خواستم بروم ؟

من به بهانه رسیدن به زندگی ، 

همیشه زندگی را کشته ام ...

 

دولت آبادی /روزگار سپری شده مردم سالخورده

پ.ن این متن سبب شد تا خواندن این کتاب را شروع کنم 

 

/ 2 نظر / 29 بازدید
آمیتیس

از این دولت آبادی هم زیاد خوشم نمیاد. معلوم نی با خودش چند چنده!!!

نلی

چند وقته نیستسد عزاداریتون قبول