سفر

سفرم سه روز بیشتر طول نکشید ، اما انگار از یک مسافرت طولانی می آیم ، انگار ساعت های زیادی با مردم غرب کشورم بوده ام و با دل خودم که خیلی وقت ها از آن غافل می شوم بی هوا ...

سفری با دوستان و همراهانشان ، اگر چه تعداد زیاد و جایمان کمی تنگ بود ولی سفر خوبی بود مخصوصاً شبهایش را خیلی دوست داشتم  جای من مشرف بود به دری که باز می شد رو به حیاط درست از جایی که فرش پهن شده بود و تمام مدت آسمان را نگاه می کردم تا دم دمای صبح که خوابم می برد و خوشحال از اینکه این شبهاچقدر آسمانمان به هم نزدیک است ...

اما حیف ! آنقدر سرمان گرم کار است که دیگر برای یکدیگرحتی خودمان وقت نداریم از کارشیئی ساخته ایم از خودمان بزرگتر و قوی تر ، نمی دانم چرا همان شب اول یادخاطراتی افتادم که سالها از آن می گذرد و دردفتر خاطراتم نوشته بودم یادحرف دوستی عزیز وقتی که می خواست برودو من خیلی غمگین بودم گفت : چرا گریه می کنی تو هیچکس من نیستی ... و من نوشته بودم : می دانم خورشید را داشتن سخت است ، چشمانی باید داشت که تاب بیاوردو دلی که تنها دارایی اش سوختن باشد تا ابد ...

/ 6 نظر / 26 بازدید
آيدا

سلام وبلاگ تونو ديدم واقعا وبلاگ خوبي داريد ، منم يک سايت دارم با موضوع شبکه اجتماعي به اسم کليکي ها محيط خيلي جذاب و سالمي داره با کلي عضو صميمي و مهربان که واقعا خوشحال ميشم بياي و عضو بشي اين ادرس صفحه عضويت http://clickiha.net/signup اومدي خبر بدي بيام پست هايي که گزاشتي رو بخونم . منتظرم عزيز

ریحانه

رفتنها .دریغ ودرد .مسافر من 3 ساله بی پایانه که رفته .[ناراحت]

نرگس

سفر خوب است

banuyesharghi

مسافرتهای کوتاه اما دلچسب مثل تزریق ویتامین B12میمونه انرژی و توان بیشتری نسبت به سابق , می چرخه توی رگهای روحِ خسته از یکنواختی!

arshin53

سلام احساسی قوی در این نوشته و به خصوص مطلب قبلی وجود دارد که فقط باید درک کرد و منتظر هیاهو در سکوت ماند.

انسان

عجب دوستی شما بودید...ولی دوستتون به جای دل داری گفته که تو هیچکس من نیستی!!!حیف شما