که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی ...

بوی بابونه از موهایم می ریزد و من را می برد به زمستانی که هرشب جلوی بخاری می نشستم و دمنوش بابونه می خوردم . انگار زمان به جای آن که جلو برود حالت سیالی دارد که آدم می تواند هر تکه اش را سفر کند برود به آن روزی که آن قدر برف باریده بود که با هر قدم تا زانو در آن فرو می رفتم هفت سالم بود اما باز هم می شد تو باشی تا بجای درست کردن آدم برفی تنهایی که تا چندروز بعد ذوب شود و از بس دستهایم یخ زد و نتوانستم صورتش را درست کنم می توانستیم آنقدر برف بازی کنیم که در سپیدی برفی که روی شانه هایت می نشیند آب شوم حالا که زمان در من شناور است می توانم یاد تو رابه تمام روزهای زندگی ام ببرم و همه ی عمرم را آغشته کنم به بودنت شاید این که دلم تنگ می شود ، می گیرد و احوال غریبی دارد برای این است که تو را در تمام شکلهایی در طول زمان داشته ام مثل گرده های گل پراکنده کرده ام درتمامی روزهایی که هرگز نبوده ای ...

/ 0 نظر / 11 بازدید