سعدی

نه طريق دوستان است و نه شرط مهربانی

که به دوستان يکدل، سر دست برفشانی

دلم از تو چون نرنجد که به وهم در نگنجد

که جواب تلخ گويی تو بدين شکر دهانی

نفسی بيا و بنشين، سخنی بگو و بشنو

که ز تشنگی بمردم، بر آب زندگانی

غم دل به کس نگويم که بگفت رنگ رويم

تو به صورتم نگه کن که سرايرم بدانی 

عجبت نيايد از من، سخنان سوزناکم

عجب است اگر نسوزم چو بر آتشم نشانی

نه خلاف عهد کردم که حديث جز تو گفتم

همه بر سر زبانند و تو در ميان جانی

دل عارفان ببردند و قرار پارسايان

همه شاهدان به صورت، تو به صورت و معانی

اگرت به هر که دنيا بدهند، حيف باشد

اگرت به هر چه عقبا بخرند، رايگانی 

تو نظير من ببينی و بديل من بگيری

عوض تو، من نيابم که به هيچ کس نمانی 

نه عجب، کمال حسنت که به صد زبان بگويم

که هنوز پيش ذکرت، خجلم ز بی زبانی 

مزن ای عدو به تيرم که بدين قدر نميرم

خبرش بگو که جانم بدهم، به مژدگانی

مده ای رفيق، پندم که به کار در نبندم

تو ميان ما ندانی که چه می‌رود نهانی

بت من چه جای ليلی که بريخت خون مجنون

اگر اين قمر ببينی، دگر آن سمر نخوانی 

دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد

نه به وصل می‌رسانی، نه به قتل می‌رهانی ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم 

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوقست در جدایی و جورست در نظر   

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست   

بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار   

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من   

از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب  

در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب   

نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان  

چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس 

آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند

چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم ...

/ 0 نظر / 20 بازدید