نفس صبح

گفته بودم چوبیایی ...

گاهی وقتها ذهنم انباشته ازحرفهایی است که دوست دارم آنهارابنویسم وباصدای بلند بخوانم ، اما بعد پشیمان می شوم ودرگوشه ذهنم بایگانی شان می کنم اینطوری بهتراست . 

پی نوشت :

1- مشغول خواندن کتاب علائم حیاتی یک زن هستم با سه نویسنده زن ،خیلی لازم نیست کسی به ماتاکیدکندکه این کتاب را بخوانیم هم اینکه درایران سه نویسنده بتوانند با هم کارکنند خودش جسارت می خواهد و کتاب را خواندنی می کند . چون درکشور ما بدون تعارف کمترکارگروهی موفق دیده می شود . مثلاً یک نمونه کوچک آن  وقتی شما دریک مهمانی هستید شاید ابتدا یک بحث کلی مطرح شود و تقریباً همه مشارکت داشته باشند ولی بعد می بینی که دونفر دونفر مشغول صحبت هستند  و بحث را دنبال می کنند .

2- جایی خواندم که : ممنونم از کسانی که ما را همینجوری که هستیم دوست دارند وگرنه بهتر ازما را که همه دوست دارند . جمله زیبایی بود .

 

   + م ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۱٥
comment نظرات ()