نفس صبح

3

گرمی دستانش ازچه بود؟

ازتب ،

نگرانی ،

عشق ،

نمی دانم !

ولی هرچه بود مرا بیشترآرام کرد تا خودش را .

پی نوشت : 

1-چند شبی است که بی خوابی به سرم زده ، تصمیم گرفتم کتابی را که دردست دارم بخوانم تاتمام شود.چندصفحه خواندم ولی چیزی نفهمیدم حتی اسم قهرمانان داستان را هم قاطی کرده بودم نه اینکه فکرکنید خیلی خنگم ، تمرکز نداشتم . گاهی وقتها دوست دارم مثل دوران جوانی که هرفیلم هندی و هررمان عشقی برایم جالب بود بنشینم همه آنها را دوباره بخوانم و نگاه کنم . البته عجب تمرکزی داشتم حتی یک ثانیه از فیلم را هدرنمی دادم و یک خط از اون کتابهار ا هم جا نمی انداختم .

2- بعضی وقتها زیاد حسود می شوم ... دست خودم نیست .

3- امروز عید است باید زودتربه کارهام برسم مهمون زیاد دارم .

 

   + م ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۱۳
comment نظرات ()