نفس صبح

2

دلم گرفته برایت 

اما زبانم لهجه ی اصوات را فراموش کرده است .

برای من تا گفتن دوستت دارم ، قرنها

شاید تا اندازه ی یک زندگی تامرگ فاصله افتاده است .

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت

دلی که کرده هوای کرشمه های صدایت 

نه یوسفم ، نه سیاوش ، به نفس گشتن و پرهیز

که آورد دلم ای دوست ! تاب وسوسه هایت

تورا از جرگه ی انبوه خاطرات قدیمی ...

برون کشیده ام و دل نهاده ام به صفایت 

توسخت و دیر بدست آمدی مرا و عجب نیست

نمی کنم اگر ای دوست ، سهل و زود رهایت 

گره به کارمن افتاده است از غم غربت

کجاست چابکی دست های عقده گشایت ؟

به کبر شعر نبینم که تکیه داده به افلاک

به خاکساری دل بین که سرنهاده به پایت

دلم گرفته برایت ، زبان ساده ی عشق است

سلیس و ساده بگویم دلم گرفته برایت 

                                             حسین منزوی

   + م ; ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۱٢
comment نظرات ()