نفس صبح

رابطه ی کاغذی

جوان بودم وخیلی دوستش داشتم و هنوز هم یادش قلبم را می لرزاند . تمام لحظات زندگی اورا درکنارم احساس می کردم همیشه صدایش درگوشم بود.هرجا که بوی عطرش به مشامم می خورد ناخوداگاه دنبالش می گشتم .درکوچه و بازار همیشه چشمم درپی اوبود که شایدببینمش اما هیچکس را حتی شبیه او نمی دیدم . سرنوشت برای ما طوری رقم خورده بودکه تمام عشق ما خلاصه شده بود به نوشته های روی کاغذ . موبایل و اینترنت پرسرعتی درکارنبود .

نوازشمان ، دلتنگی مان ، شکایتهایمان حتی دعواهایمان  همه و همه را روی کاغذهای کاهی می نوشتیم اما دلچسب بود و شیرین و برای ما همه چیز بود به جای بوسه هاو آغوش ها ونوازش هایی که برای ما همیشه رویا بود. ولی به همین هم قانع بودیم و فکر ازدست دادن کاغذهای کاهی مارا دیوانه می  کرد . تا اینکه یک روز فهمیدم که بخاطر شرایط کاری پدرش احتمال رفتنشان است.

فکر رفتن او زندگی را به کامم تلخ کرده بود . و اورا مقصر می دانستم و دوست داشتم درمقابل خانواده اش کمی مقاومت کند.اما گاهی اوقات دلم برایش می سوخت وفکر می کردم که او هم مقصر نیست و چاره ای ندارد . بعضی وقتها می خواستم کاغذها را پاره کنم و فقط حرف بزنم و حرف تا به فریاد برسد و همه صدایم را بشنوند می خواستم که جلوی چشم همه درآغوشش بگیرم و بگویم چقدر دوستش دارم و هرکس هرچیزی می خواهد بگوید . بگویند آن دختر محجوب که همه روی اسمش قسم می خوردند هم ... 

اما یک روز 

روی کاغذ برای من نوشت که اگر بروم چکار می کنی ؟

بامن می آیی 

گریه می کنی 

فراموشم می کنی

یا می میری

نوشتم گریه می کنم تا بمیرم . 

با کمب تعجب نگاهم کرد و باور نکرد . 

و بعد نوشت که فکر می کنی من چکار می کنم ؟

می روم و بعد از مدتی فراموشت می کنم 

گریه می کنم

بخاطر تو از همه چیز می گذرم و می مانم 

یا می میرم 

نوشتم هیچکدام 

می دانم که فراموش نمی شوم اما احساست به من روزبه روز کمتر می شود و مثل یک خاطره درذهنت می مانم مثل بقیه .

خیلی راحت نوشت : بله 

برای اطمینان نوشتم درست حدس زدم! با خودم گفتم شاید جواب دیگری حتی برای دلخوشی من بنویسد اما بازهم نوشت بله درست حدس زدی . برایم دور از انتظار بود کاش تمام نوشته های روی کاغذ را نگه داشته بودم و پاره نمی کردم که ببیند چقدربا گذشته فرق کرده است نوشتن عزیزکم خیلی دوستت دارم رابا تمام احساس و شوری که درچشمانش می دیدم چرا حالا خیلی راحت نوشت بله .

بعد از گذشت سالهامن هنوزهم با یادآوری آن خاطرات گریه می کنم اماهنوز نمرده ام  . البته به نقل از مارسل پروست نویسنده معروف مرگ یک بار رخ نمی دهد همه ما هرروز چندین بار می میریم . هربارکه با آرزوها ، عطوفتها ،علایق و پیوندهای خود وداع می کنیم می میریم ...

واحتمالاً برای او هم یک خاطره شده ام . چون هردو به هم راستش را گفته بودیم .

   + م ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٤
comment نظرات ()