نفس صبح

خسته شده ام

همیشه ترس داشته ام از وقوع یک حادثه

ترس از دست دادن

ترس از تنها ماندن

ترس از نابود شدن 

ترس از...

این نگرانی ها از سالها پیش درگوشم زمزمه شده است و بامن بوده است وبابدنیا آمدنم فرزندام تشدیدپیداکرده است . مدام حرف هایی که مثل خوره  به جانم افتاده واین اضطرابها را به من تلقین می کنند . 

حس آدمی را دارم که تمام مردم دنیا روی او زوم کرده  که حتی راه رفتنش راهم فراموش کرده است. واگرهم توانستم راه بروم تا می توانم محافظه کارباشم حتی موقع آب خوردن .

جندین سال شنیدن و یاد آوری این اضطرابها تقریباً ازمن کسی را ساخته است که دیگر شبیه آدم نیست نمی دانم چه موقع بخندم وچه موقع گریه کنم ،معنی عشق را نمی فهمم فرق دوست داشتن و نداشتن را نمی دانم قوه تشخیص ندارم .

درست هم اینجاست که محاکمه برای من معنا پیدا می کند .مگر من از این دنیا به غیر ازآرامش چیز دیگری می خواهم . 

   + م ; ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۳٠
comment نظرات ()