نفس صبح

نگاه

رفت و من همچنان نگاهش می کردم تا از من دور شد، خیلی دور و بعد در ماشینی را باز کرد و  به کلی نا پدید شد.این تمام حکایت بود.

برمی گردم به خودم ، خود خودم که  به جای دیگری، اشتباه گرفته شداست،با خودم می گویم، بله من هم قاطی کرده ام، من هم بخاطر احساسات متناقض و عاطفه ی ویرانگرم همیشه مشکل داشته و گرفتار بوده ام، اما هیچ وقت، تاکید می کنم، هیچ وقت به خاطر خودم،نخواسته ام موجب گرفتاری دیگران شوم.اگر چه گاهی متاسفانه این اتفاق افتاده است،و من نمی دانم چگونه غرامت آنرا بدهم.

با خودم می گویم ، من تابع اصول خودم می مانم و آن همین است.

( کسی را که دوست داری نکش)

 

   + م ; ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٧
comment نظرات ()