نفس صبح

 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

دایم گل این بستان شاداب نمی ماند

دریاب ضعیفان را دروقت توانایی

دیشب گله زلفش با باد همی کردم 

گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

صدباد صبا این جا با سلسله می رقصند 

این است حریف ای دل تا باد نپیمایی 

مشتاقی و مهجوری دورازتو چنانم کرد 

کزدست بخواهدشد پایاب شکیبایی

یارب به که شاید گفت این نکته که درعالم 

رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست 

شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

ای درد توام درمان دربسترناکامی

وای یاد توام مونس درگوشه تنهایی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم 

لطف آن چو تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

فکرخود و رای خود درعالم رندی نیست 

کفراست دراین مذهب خودبینی و خودرایی

زین دایره مینا خونین جگرم می  ده

تاحل کنم این مشکل درساغر مینایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد 

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی 

   + م ; ٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢۱
comment نظرات ()