نفس صبح

گوجه ی نارس

یادم می آید قدیمها بیشتر مردها برای هرچیز و هرکاری که باب میلشان نبود یا کمی خدمات به آنها دیر می رسید شروع می کردند به غر زدن هرچند که الان هم اینطور است ولی فکر کنم قبلاً شدتش بیشتر بود.(البته فعلاًجامعه ما ازمردسالاری به فرزند سالاری کشیده شده است ). مثلاً اگر چنددقیقه دیرچای جلویشان میگذاشتند یا دیررختخوابشان را پهن می کردندشروع می کردندغرزدن .خوب پدرمن هم از این قاعده مثتثنی نبود، البته بیشترین حساسیت پدرمن روی گلها و باغچه حیاطمان بود .مخصوصاً گل خرزهره ای داشتیم که پدر از وقتی که یک شاخه کوچک بود به آن رسیدگی کرده بود و حالا که مثل یک درخت تنومند یک طرف حیاط را گرفته بود و بوی گندی می داد.و قتی که از سرکار برمی گشت اول توی حیاط گلدانهاو باغچه را وارسی می کرد بعد می آمد خانه . یک روز که با بردارم مشغول توپ بازی بودیم باشوت محکم برادرم به سمت من و جاخالی که من دادم از بدشانسی چندتا از شاخه های گل خرزهره شکست . تقریباً دوتایی ازترس خودمان را خیس کردیم هرچقدرهم خواستیم که صحنه را طوری درست کنیم که پدرمتوجه نشود، نشد. بالاخره پدرازسرکارآمدو خیلی زود فهمید که ما چه غلطی کردیم عصبانی شد و شروع کرد به زمین و زمان بدو بیراه گفتن وبه مادرکه تقصیر توست که این بچه هااین قدر بی مسئولیت بار آمدند و غیره و غیره ... برادرم که ازترس رفته بود بیرون و من هم که دست و پایم را گم کرده بودم خیلی سریع آمدم توی حیاط، سرگردان می چرخیدم و نمی دانستم باید چکارکنم . نشستم کنار باغچه که چشمم افتادبه بوته های گوجه فرنگی که گوجه های نارسی داشت من هم که پوست کلفت بودم یکی از گوجه ها را کندم و خوردم خیلی از طعمش خوشم آمد انگار حواسم پرت شد و دیگر صدایی نمی شنیدم . خلاصه تا زمانی که فصل گوجه فرنگی بود هروقت که می شد یکی از آن نارسهایی که زیاد درمعرض دید نبودمی چیدم و می خوردم و کلی کیف می کردم که پدر نمی فهمد تا اینکه یک روز که مشغول  بودم وکلی هم ذوق می کردم که تا به حال پدرمتوجه این خرابکاری های من نشده است. پدر از پشت پنجره بنده را یواشکی دیدمی زدکه با کمال خونسردی مشغول کندن گوجه های نارس هستم و کلی زحماتش را به باد دادم .چشمتان روز بد نبیند یادم نمی آید از پدرم کتک خورده باشم .خیلی آهسته آمد پشت سرم و چنان فریادی کشید که از صدتا کتک بدتر بود و من تقریباً قبض روح شدم و به همان نام و نشان یک هفته مریض شدم وافتادم توی خانه هرچندکه پدرخودش خیلی از کارش پشیمان شد الان هم که از آن ماجرا سی سال می گذرد هروقت مرا می بیند پیشانیم را می بوسد وبا هم کلی به آن خاطرات می خندیم ولی از آن موقع از صدای بلند و دعوا خیلی می ترسم و برای اینکه این اتفاقات درخانه پیش نیاید تا می توانم سعی می کنم آرامش را درخانه حفظ کنم که مبادا کسی صدایش را بلند کند . ولی نمی دانم چرا دوباره چند وقتی است که دلم گوجه نارس می خواهد فکر کنم طعمش را فراموش کرده ام.

   + م ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٤
comment نظرات ()