نفس صبح

بار دیگر شهری که دوست نمی داشتم

انگار نه انگار آن همه سال توی  این شهر زندگی کرده بودم.خیابانها ، کتابفروشی ها،..سینما ها، ساندویچی ها

همه چیز آنقدر دور بود که فراموشی نام کمی  بود برایش،  روی همه ی خاطراتم غبار غلیظی از نیستی و نابودی نشسته بود، نه من و نه شهر من دیگر نبودند، زندگی  رنگ باخته بود.

اما ، رایحه ی عطری از یاد رفته و دور مربوط به سالیان گذشته ، یک باره جهان را از نو ساخت و زندگی  دوباره آغاز شد.

   + م ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٥
comment نظرات ()