نفس صبح

حقیقت دارد

حقیقت دارد

تورا دوست دارم

دراین باران

می خواستم تو

درانتهای خیابان نشسته باشی

من عبورکنم

سلام کنم

لبخندتورا

درباران 

می خواستم 

می خواهم 

تمام لغاتی را که می دانم برای تو

به دریا بریزم 

دوباره متولد شوم

دنیارا ببینم

رنگ کاج را ندانم

نامم را فراموش کنم 

دوباره درآینه نگاه کنم

ندانم پیراهن دارم

کلمات دیروز را

امروز نگویم 

خانه را برای توآماده کنم

برای تو یک چمدان بخرم

تومعنی سفرا ازمن بپرسی

لغات تازه را ازدریا صید کنم

لغات را شستشو دهم

آنقدربمیرم 

تازنده شوم 

                                           احمدرضا احمدی 

   + م ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٤
comment نظرات ()