نفس صبح

دوستت ندارم

تورا دوست ندارم نه دوستت ندارم

اما هنگامی که نیستی غمگینم

و به آسمان آبی بالای سرت

و اخترانی که تورا می بینند رشک می برم

تورا دوست ندارم

اما نمی دانم چرا

آنچه میکنی درنظرم بی همتا جلوه می کند

وبارها درتنهایی از خود پرسیده ام

چرا آنهایی که دوستشان دارم

بیشترشبیه تو نیستند

تورا دوست ندارم

اما هنگامی که نیستی

ازهرصدایی بیزارم

حتی اگرصدای آنانی باشد که دوستشان دارم

زیرا صدای آنها

طنین آهنگین صدایت را درگوشم می شکند

تورا دوست ندارم

اما چشمان گویایت

با آن آبی عمیق و درخشان

بیش ازهرچشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار می گیرد

آه می دانم که دوستت ندارم

اما افسوس دیگران دل ساده ام را

کمترباوردارند

و چه بسا به هنگام گذر

می بینم که برمن می خندند

زیرا آشکارا می نگرند

نگاهم به دنبال توست

   + م ; ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢۱
comment نظرات ()