نفس صبح

مسافر

شعر مسافر سپهری را برای هزارمین بار خواندم ، به سراغ کتاب گلگشت وطن ایرج افشار رفتم، حتی کمی از مسافرتنامه های مستشرقینی که به ایران آمده اند ، خواندم.دفتری و قلمی و نقشه ای فراهم کردم.با خودم گفتم سفر چون حرکتی است جوهری  و  با رنگ و بوی فلسفی ، خودم را عابدی متدین فرض کردم  در راه معبد شناخت و تحول...

 فایده ای نداشت و ندارد ، نمی توانم ، دور ترین سفر من تا نی نی چشمانی است که مرا  ببیند و دوستم داشته باشد .

من سفر کردن نمی توانم.

 

   + م ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٠
comment نظرات ()