نفس صبح

انتظار

مادر بزرگم همسر چهارم پدر بزرگم بوده است.الان بیش از هشتاد سال دارد و خیلی خسته است.

من نوه بزرگش هستم و یادم  می آید که مادر بزرگ جوان بود و هنوز زیبا.مادر بزرگ همیشه منتظر بوده است.انتظاری طولانی و گاه سخت.

انتظار پدر ، برادر، همسر،فرزند، نوه...امروز که یکی دوساعتی معطلش کردم  از نگاه اش ، این موضوع را فهمیدم و شرمنده شدم.

اما گمان می کنم چنان با این انتظار خو گرفته است که  بدون آن چیزی کم دارد و  از وقار چهره پاییزی اش ، حتی چیزی کم می شود.این انتظار به رنجهایش ، عظمت و استعلاء می دهد.

   + م ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٠
comment نظرات ()