نفس صبح

پسرم

بالاخره آن روز ، از راه رسید که پسرکم ، که خیال می کردم هنوز بوی شیر از دهنش می آید ، و حالا خیلی بچه است ، بیاید روبرویم  و سلام و احوالپرسی نکرده  بگوید مامان می شود دختر همسایه را برایم خاستگاری کنی؟

من مثل کسی که به او صاعقه خورده باشد ، در جایم خشک شدم و صدایم هم در گلویم حبس شد و فقط توانستم نگاه کنم و البته یک فاصله  بیست و یکی دو ساله را در کسری از ثانیه طی کنم.

خدای من چند سال می گذرد از روزی که پسر همسایه ما درست مثل هم امروز پسر خودم ،عاشقم شد؟

آن روزها پسر لاغر و زردنبوی همسایه هم گرفتار من بود ، البته نه نامه ای نوشت و نه تلفنی زد و  یقینا و بدون هیچ شکی به مادرش هم چیزی نگفت ، اگر چه من نمی دانم.ولی کسی به خواستگاری من نیامد ،که اگر هم می آمد خیلی مسخره بود  چون پسرک هنوز دبیرستانش را تمام نکرده بود و من دانشجو بودم.

پسر ک بیچاره فقط سر کوچه مان می ایستاد و با نگاهی که از هر نامه و شعری گویا تر بود به من نگاه می کرد، اگر برف می آمد یا باران ،سرما یا گرما ، به هر حال او با آن نگاه رقت انگیزش آنجا بود.خوب من هم البته یک کلمه با عاشق بیچاره حرف نزدم. همه ی آن سالها مثل برق و باد گذشت ، حالا پسرم روبرویم ایستاده است و  از دلبستگی اش به دختر همسایه که از خودش هم بزرگتر است با من حرف می زند.البته روزگار عوض شده است و پسرکهای عاشق هم  به جای سر کوچه و نگاه عاشقانه و آه و ناله...راست و حسینی  و بدون خجالت  به مادر واجب التعظیم شان می گویند ، من عاشق دختر همسایه هستم.

   + م ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۸
comment نظرات ()