نفس صبح

رایحه ی کلمات

ازخانه که بیرون می آید تقریباً گیج و منگ است . صدای کلاغها آزارش می دهد .همیشه این صدا نوید آمدن مسافر را می دهد ولی حالا ... 

به نزدیک مغازه ای رسید که مانتوی بلند و گشادی را خریده بود برای اولین روز کاری اش بعد از جابجایی .

وقتی به او می گوید : خانم ر دوست دارم یک مدت دراین قسمت کارکنی  و کمی اینجا را سرو سامان بدی . قلبش می ریزد ، احساس می کند که وزنش آنقدر زیاد شده است که نمی تواند تکان بخورد،کشان کشان بیرون می آید وخودش را به اتاقش می رساند و پشت میزش می نشیند .

خانم ک با دستپاچگی می پرسد : چیزی شده ؟

ازم خواستند که  جایی دیگه کارکنم .

صدای خنده خانم ک توی اتاق می پیچد . با این قیافه ای که تو آمدی فکر کردم حکم اخراجت و گرفتی !

به خنده نمکین خانم ک نگاه می کند و به چشمان مبهوتش . نمی فهمد، شاید زیاده روی کرده است ، خیلی وقتها حواسش نیست چه می گوید شاید می خواسته خودش را جسور و شجاع نشان دهد . ولی چاره چیست باید برود وکارش را درجای دیگرشروع کند .

تاریخ تمام روزهایی راکه باید به یادش بماند ثبت می کند. همه مهربان هستند ، همه عاشق هستند . کلمات رایحه ای دارند که دوست ندارد تمام شود .

چند قدم بر می دارد و به سمت همان مغازه می رود ولی این بار ، دوست دارد که مانتویی گشاد و بلند بخرد . اما چرا همه چیز عوض می شود ، چرا آدمها عوض می شوند . همه مهربان هستند ولی نه مثل قبل ، همه عاشق هستند ولی نه مثل قبل،کلمات دیگر آن رایحه ای را که باید داشته باشند ندارند و تبدیل شده اندبه حرفهایی از...

دوباره صدای کلاغها را می شنودیادش می اندازد که مسافری دارد ولی نمی دانداین مسافرمی رود یا می ماند؟

 

   + م ; ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢
comment نظرات ()