نفس صبح

خانم ن

وقتی هنوز دانشجو بودم ، رفتم سر کار .در اتاقی که من بودم دو نفر دیگر هم بودند.  خانم ن که هم سن و سال وسابقه ی امروز خودم بود وخانم < ر> که یکی دو سال از من بزرگتربود.آن موقع  سرم پر بود از شعر و شور و موسیقی و اصلا از دنیای واقعی  خبر نداشتم. یک روز تصادفی ،دفتر گشوده  ی را روی میز خانم  ن  دیدم و شعری را که  نوشته بود خواندم، وقتی آمدگفتم خانم ن معذرت می خواهم من شعر شما را در دفترتان خواندم نمی دانستم شعر می گویید و بدون اینکه منتظر جواب او بشوم رو به خانم   ر  کردم و گفتم نمی دانی خانم  ن  چه شعر زیبایی گفته است و برایش مقداری از شعررا که در حافظه ام مانده بود خواندم و بعد از خانم ن خواهش کردم همه ی شعر را
برایمان بخواند  و او خواند.از آن پس من هر روز شعری از خانم  ن  مطالبه می کردم و او با خطی که خیلی زیبا بود به ما، شعری  را که از قبل نوشته بود، می داد.احساس خوشبختی ما، من و خانم  ر  حد و حصری نداشت و از اینکه در زندگی مان  با شاعری به این بزرگی و خوش ذوقی برخورده ایم  خدا را شکر می کردیم  و نمی دانستیم  چرا چنین شاعری هنوز مشهور  نشده است.با گلایه و اصرار از خانم ن می خواستیم که آثارش را چاپ کند. خدا می داند  چقدربرایمان شعر نوشت و خواند و ما  چقدر غلط ودرست برایش از حافظ و دیوان شمس شعر خواندیم .زندگی کاری من هیچ وقت این قدر لبریز و پر و پیمان نبوده است. اما متاسفانه یا خوشبختانه عمر زندگی آدمهای مشهور کوتاه است و بالاخره خانم  ن  درگیر مشکل مالی در اداره شد و رفت بعدها شنیدیم که دادگاهی شده است و حتی مسایل منکراتی هم مطرح شد.

یکی دو سالی گذشت اتاق من و خانم  ر هم عوض شد. یک روز خانم ربه من گفت: موقع رفتن چند دقیقه صبر کن باهات کار دارم به اتاقم آمد و با ناراحتی زیاد  گفت متوجه شدی شعر هایی که خانم ن برایمان می خواند از خودش نبود ، گفت :

 بیشترشان را ازکتاب ده شب برداشته است که اشعار و نوشته های تعدادی شاعر است و او با کمی دست کاری به اسم شعر خودش به خورد ما می داده است. اما من هر چه فکر کردم یادم نیامد  که خانم  ن  گفت : این شعر ها را من سروده ام  این ما بودیم که  با اصرار و سماجت می خواستیم این شعر ها را او گفته باشد تا ما هم با شاعربزرگی محشور شده باشیم.

 

 

   + م ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۳۱
comment نظرات ()