نفس صبح

خاطرات رنگی

در بچه گی همه چیز برایمان زیبا بودو تازگی داشت . هرچیزی را با تمام وجودمان حـس می کردیم . دیدن مناظر طبیعت، یاحتی دیدن یک پروانه چنان ما را غرق خودش می کرد که مات و مبهوت می ماندیم . شبها روی پشت بام می خوابیدیم و ساعتها به ستاره ها نگاه می کردیم . اگر از یک مسیری رد می شدیم بانگاه ،تمام اطراف را می بلعیدیم . برای همین الان خاطرات بچگیمان زیبا و رنگارنگ است . ولی حالاچی ؟

 یکی یکی حس هایمان را از دست می دهیم .

یادم نمی آید کی به آسمان نگاه کردم به ستاره ها ، به ماه .

آن مسیری را که هر روز به خانه می آیم چه شکلی است . 

 اصلاً نمی دانم از کجا رد می شوم .

   + م ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۳٠
comment نظرات ()