نفس صبح

پدرم

هیچ وقت نتوانستم راجع به پدرم قضاوت درستی بکنم،پدرم را دوست داشته و دارم و در عین حال  به ایشان  علاقه واحترامی   همراه با ترس و وحشت دارم،

شاید یکی از دلایل آن کم حرفی  عجیب پدرم بوده است ، یا حرمت فوق العاده ای که برای پدرش قائل بود، مثلا پدرم هیچ وقت جلوی پدرش(پدر بزرگ من) نمی نشست ، اگر کاری داشت ، سر پا می گفت و می رفت .در اتاقی که پدر بزرگ بود نمی خوابید،  با ایشان غذا نمی خورد.چیزی کمتر از یک مستخدم وحشت زده به نظر می رسید.

و این در حالی بود که پدر بزرگ سرشار از صفا و شوق بود و پدرم هم با همه  مردم تقریبا رفتار متعادلی داشت.قبلا خیلی تعجب می کردم که چه مشکلی بین این دو هست.حالا کم و بیش خودم هم به وضع پدر م با پدر بزرگم دچار شده ام.

ترس و احترامم نسبت به پدر حد و حسری نمی شناسد.

پدرم کارمند معمولی بود که مختصر آب و ملک پدری هم  دارد.پدرم وضع مالی خوبی نداشت اما خودش را  از لحاظ مالی با ( روچیلد) مقایسه می کرد و طوری ما را بار آورد که خیال می کردیم همه چیز داریم.هیچ وقت نه نمی گفت و سعی می کرد خواسته های بی حد و اندازه و گاه محال ما را براورده کند،

او در همه عمر تنها زندگی کرد ، هیچ دوستی نداشت .خودش بود و پنجره خانه ای که پدرش به او داده بود .خانه ای که هنوز در آن  زندگی می کند و همچنان از همان پنجره ساعتها به حیاط  خانه و درخت گردو و  آمد شد  فصلها نگاه می کند

   + م ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٧
comment نظرات ()