نفس صبح

تلخ تلخ

حکایت رفاقت من باتو

حکایت قهو ه ایست ،

که امروز به یاد تو ...

تلخ تلخ نوشیدم !

که با هرجرعه ،

بسیاراندیشیدم

که این طعم را دوست دارم یانه ؟!

وآنقدر گیرکردم بین دوست داشتن و نداشتن ،

که انتظار تمام شدنش را نداشتم

و تمام که شد،

فهمیدم ،

بازهم قهوه می خواهم !

حتی ،

تلخ تلخ !

شبیه " بازهم " ماندن من ،

باتوی تلخ بی معرفت ! ...

   + م ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٤
comment نظرات ()