نفس صبح

شوخی

لحظه ای نمی توانم از این فکر خلاصی پیدا کنم که من وقتی  می خواهم  شوخی کنم جدی به نظر می رسم و وقتی که جدی هستم ، این تصور می شود که شوخی می کنم.

مثل اینکه این خصیصه دلقک ها است ، اما من که نمی خواهم دلقک باشم، البته گویا دلقک ها هم نمی خواهند دلقک باشند. توی آینه به خودم نگاه می کنم.احتمالا در این رشته بهتر از کارمند ادارات  می بودم و شاید موفق تر...

با خودم می گویم  اینکه دیگران در مورد من  و موضعی که گرفته ام ، چه تصوری خواهند داشت به من  مربوط نیست، نهایتا هر وقت خواستم جدی باشم یک  جیغ الله اکبری سر می دهم و همه چیز  معلوم می شود.

تا اینجا مهم نیست. اما وقتی مخاطب تو ( آخرین دریچه زندان عمرت باشد) چاره چیست؟

من هنوز  به راه نیفتاده  بودم  که در مقابل این دو راهی های بی انتها بلا تکلیف ماندم.

   + م ; ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٤
comment نظرات ()