نفس صبح

افق روشن

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد 

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .

روزی که کم ترین سرود بوسه است 

و هرانسان

برای هرانسان 

برادری ست .

....

روزی که توبیایی برای همیشه بیایی

ومهربانی با زیبایی یک سان شود . 

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...

و من آن روز را انتظار می کشم 

حتی روزی

که دیگر

نباشم 

                 شاملو

پی نوشت :

1- نمی دانم این چه حسی است که امشب دارم وقتی این شعر زیبای شاملو را می نوشتم اولش بی صدا گریه می کردم امادیگر هیچ طور نمی توانستم خودم را کنترل کنم دستم را جلوی دهانم گرفتم که کسی صدایم را نشنود نمی دانم چرا دلم بدجوری گرفت .

2- امروز از روزهایی بود که وقتی خودم را مرور کردم از خودم راضی نبودم . یکبار هم همکارم غیر مستقیم به من تذکر دادکه حرف زیادی نزن ! ولی نگرفتم .  

   + م ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٩
comment نظرات ()