نفس صبح

...

این مه

که دور درختان راه می رود

این مه می داند

که چقدر دوستت دارم

این مه

که منم

و دور از تو

تاب تنم را ندارم...

 

"شمس لنگرودی"

 

از کتاب: "و عجیب که شمس ام می خوانند" (63 ترانه عاشقانه) / صفحه 6

بیست و شش آبان ماه زاد روز شمس لنگروی 

   + م ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۸/٢٧
comment نظرات ()

...

کاش می توانستم 

همچون خوب ترین دلقکان جهان

تو را سخت و طولانی و عمیق بخندانم 

کاش می توانستم 

همچون مهربانترین مادران

رد اشک را از گونه هایت بزدایم 

کاش نامه ای بودم 

حتی یک بار

با خوب ترین اخبار

کاش ... 

"نادر ابراهیمی "

   + م ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۸/٢۳
comment نظرات ()

...

کافکا بیرون چه می بینی ؟

از پنجره ی پشت سرش به بیرون نگاه می کنم

درختها ، آسمان و قدری ابر را می بینم و چند پرنده روی شاخه های درخت .

هیچ چیز غیر عادی نیست ، درست ؟ درست است .

ولی اگرمی دانستی ، فردا صبح دیگر نمی توانی اینها را ببینی ، همه چیز ناگهان در نظرت جلوه می کرد و ارزشمند می شد ، نه ؟

هاروکی موراکامی - کافکا در کرانه

   + م ; ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۸/٢۳
comment نظرات ()

...

 

نمی دانم قبلاً اینجا نوشته بودم یا نه ! هر سال شبهای اربعین خانه ی همکارم دعوت بودیم همان که سکته ی مغزی کرده بود و همچنان بیمار است ، حالا چندسالی می شود که مراسمی نمی گیرد و نذری ما هم که آجیل مشکل گشا بود و همان شب تقسیم می کردیم بلاتکلیف هر دفعه جایی تقسیم می شود . دیروز وقتی که آجیل ها را بسته بندی می کردم وسهمش را کنار می گذاشتم یکباره تصمیم گرفتم سر زده خانه شان بروم اما پایم پیش نرفت ، می دانستم که آدم آداب دانی ست . امروز صبح زنگ خانه مان را زدند در را بازکردم وشنیدم کسی مرا به فامیلی صدا می کند دخترش بود از پنجره نگاه کردم خودش هم توی ماشین نشسته بود نفهمیدم چطور لباس پوشیدم و بیرون رفتم، بغلش کردم ، بوسیدمش و خودم را کنترل کردم که گریه نکنم . حرف زدم خیلی حرف زدم از آن بی سرو ته هایی که خودم هم نمی فهمیدم چه می گویم . تبریک گفتم ، و حس کردم برق شادی در چشمانش را ، اما نگاهش غریبه بود با همیشه فرق داشت رو به دخترش کرد و با تعجب اشاره کرد که مرا نمی شناسد ، دخترش گفت : مامان ! خانم ... ، لبخندی زد اسمم را شناخت .فهمیدم که هیچ مفهومی در ذهنش نیست از کل کلمه ها و مفاهیم و واژ ه ها و آدمها و دایره ی مینا فقط اسمها را می دانست بدون اینکه بداند کی هستیم و چه می کنیم و کجاییم و ... هیچ و می دانم به محض رفتنش از جلوی خانه ی ما نمی داند برای که نذری آورده است ، اما خوشحال بود از اینکه دخترش می خواست عروس بشود ...

   + م ; ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۸/٢٠
comment نظرات ()

ای کاش آدمی وطنش را ...

یک روز که تنها باشم

این حال خوش را خواستم شریک شویم باهم ...

شعر عنوان از شفیعی کدکنی است اصلاً بگذارید چندی از ابیات بعدش را هم برایتان بنویسم بیداد می کند ...

ای کاش

ای کاش آدمی وطنش را

مثل بنفشه ها در جعبه های خاک

یک روز می توانست  همراه خویشتن

ببرد هرکجا که خواست

در روشنایی باران

در آفتاب پاک ...

   + م ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۸/۱٩
comment نظرات ()

چشمهایت را می بوسم ...

چشم هایت را می بوسم 

می دانم ...

هیچ کس 

هیچ گاه 

در هیچ لحظه ای از آفرینش

آنچه را که من در گرک و میش نگاه تو دیدم 

نخواهد دید...


"نیلوفر لاری پور"

   + م ; ۸:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۸/۱٤
comment نظرات ()
← صفحه بعد