نفس صبح

...

 

من خسته چون ندارم نفسی قرار بی تو 

به کدام دل صبوری کنم ای نگار، بی تو ...

"سعدی"

   + م ; ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٦/٢۳
comment نظرات ()

من

هر روز کارهای تکرای انجام می دهم . ازخواب بیدار می شوم ، صبحانه می خورم ، خودم را در آیینه نگاه می کنم ، سرکار می روم ، کارهایم را چک می کنم ، یادداشتهایی می نویسم ، وظایفم را انجام می دهم و به خانه بر می گردم ، کارهای خانه را سروسامان می دهم ، گاهی خرید می کنم ، گاهی عروسی و مهمانی و گاهی هم همدردی با دیگران ... احتمالاً غایت زندگی این نیست چرا یک روز فکر نکنم به آن مسیری که پیاده می روم که چه شکلی است . خیلی فرق می کند که چه کاری ارزش انجام دادن دارد . اصلاً برای چه آمده ام ؟ که هر روز یک مشت ... ببافم و هر روز از خود راضی تر از دیروز شوم و فکر کنم من خیلی مهم هستم در حالی که نیستم" مهم کاری ست که انجام می شود " این که چه کسی آن را انجام می دهد چه اهمیتی دارد. کار عالم روی زمین نمی ماند چه من باشم ، چه نباشم ؟ این فلسفه ی " من مهم هستم " خیلی غم دارد . همین که همه ی دنیا روی آن می چرخد این روزها هر نویسنده ای که می خواهد معروف شود باید حتما در اینباره حرف بزند و مثلاً اعتماد به نفس بدهند به آدم ، این اعتماد به نفس دادن های کاذب که یک خود بزرگ بینی پوچ نیست هم کارش غم دارد ... فکر کنید یک موجود ریز در میان میلیاردها نفر است که تازه آنها هم روی یک نقطه هستند روی یک مدار، یک نقطه ی خیلی ساده درون یک منظومه ی کوچک و بعد ادم فکر می کند از خودش و تمایلاتش و آرزوهایش ارزشمندتر و بالاتر هیچ چیز دیگر درعالم نیست . 

به نظر در هیچ دورانی به اندازه ی این سالها آدم خودش را یعنی هر شخصی خودش را عالم تصور نمی کند .... 

   + م ; ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٦/٢۳
comment نظرات ()

...

مسیر پیاده روی به سمت محل کارم پر از گنجشک است که ته مانده غذاهای مسافرها و خانواده هایی که شب قبل آنجا بوده اند و جمع نکرده اند ، جمع می کنند تا چند قدمی من می مانند ولی نزدیکتر که می شوم همه با هم پرواز می کنند و چند قدم دورتر می نشینند چند روزی ست آقایی در این بلوار چرخ و فلک می زند ، پشتک می زند ، روی سرش می ایستد روز اول از او ترسیدم خیابان اول صبح تقریبا خلوت بود و در این بلوار به غیر از من و این آقا و گنجشکها و چند ماشین که با سرعت رد می شدند هیچ جنبده ی دیگری نبود خواستم برگردم حرکات این مرد برایم غیر عادی بود و هرچه نزدیکتر می شدم بیشتر توی دلم خالی می شد سعی کردم خودم راعادی نشان بدهم و از کنارش رد شدم ولی انگار اصلاً من وجود نداشتم پرنده ها با نزدیک شدن من پر زدند و کمی جلوتر نزدیک مردنشستند او همچنان روی سرش مانده بود فردا و پس فردا هم همینطور گنجشکها با نزدیک شدن هر عابری پرواز می کردند بجز این مرد که مدام در حال پشتک زدن بود برای برای گنجشکها معلوم بودکه او از هر جنبده ای بی آزار تر است و من بی دلیل از او می ترسیدم  ... 

انگار دنیا پر شده است از آدمهای بی آزاری که به ته خط رسیده اند.

   + م ; ٧:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٦/٢٠
comment نظرات ()

سلام ...

   + م ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٦/۱٩
comment نظرات ()

...

دلم برای تو تنگ است
و این را نمی توانم بگویم
مثل باد که نمی تواند حرف بزند
یا درخت ها که خاموشند
یا شکوفه های سیب
با این همه
گلها می شکفند
و درختها سبز می شوند
و من هم به زندگی ادامه می دهم...

چیستا یثربی

   + م ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٦/۱٥
comment نظرات ()

...

شرح دلتنگی من

بی توفقط یک جمله ست

تا جنون فاصله ای نیست

از اینجا که منم ...

مهدی اخوان ثالت

   + م ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٦/۸
comment نظرات ()
← صفحه بعد